به
مناسبت
عاشورا:
(شهادت امام
حسين از دريچه
احساس شريعتی)
پيش چشمم
را پرده ای از
خون پوشيده
است
صحرای
سوزانی را می
نگرم، آسمانی
به رنگ شرم و
خورشيدی کبود
و گدازان و
هوائی آتش ريز
و دريائی رملی
که افق در افق
گسترده است و
جويباری کف
آلود از خون
تازه ای که می
جوشد و گام به
گام همسفر
فرات زلال
است.
وشمشيرها
از همه سو بر
کشيده و تيرها
از همه جا رها
و خيمه ها آتش
زده و رجاله
در انديشه غارت
و کينه ها
زبانه کشيده و
دشمن همه جا
در کمين و
دوست بازيچه
دشمن و هوا
تفتيده و غربت
سنگين و زمين
شوره زاری بی
حاصل وشن ها
داغ و تشنگی
جان گزا و
دجله سياه،
هار و حمله ور
و فرات سرخ- مرز
کین و مرگ- در
اشغال و خصومت
جاری
می ترسم
در سيمای بزرگ
و تنومند او
بنگرم، او که
قربانی اين
همه زشتی و
جهل است.
به
پاهايش می
نگرم که
همچنان
استوار و صبور
ايستاده و اين
تن صدها ضربه
را بپا داشته
است. ترسان و
مرتعش از
هيجان، نگاهم
را بر روی
چکمه و دامن
ردايش بالا می
برم: اينک دو
دست فرو
افتاده اش،
دستی بر
شمشيری که به
نشانه شکست
انسان فرو می
افتد، اما
پنجه هايی
خشمگين با
تعصبی بی حاصل
می کوشد تا
هنوز هم نگاهش
دارد. جای
انگشتان
خونين بر قبضه
شمشيری که
ديگر افتاد و
دست ديگری
همچنان
بلاتکليف.
نگاهم را
با لاتر می
کشانم: از
رورنه های"
زره " خون
بيرون می زند
و بخار غليظی
که خورشید
صحرا می مکد
تا هر روز
،صبح وشام، به
انسان نشان
دهد و جهان را
خبر کند.
نگاهم را
با لاتر می
کشانم: گردنی
که همچون قله
حرا از کوهی
روئيده و
ضربات بی امان
همه تاريخ بر
آن فرود آمده
است و بسختی
هولناکی
کوفته و مجروج
است، اما خم
نشده است.
نگاهم را
از رشته های
خونی که بر آن
جاری است باز
هم بالاتر می
کشانم: ناگهان
چتری از دود و
بخار! همچون
توده انبوه
خاکستری که از
يک انفجار در
فضا می ماند و
ديگرهيچ.
پنجه ای
قلبم را
وحشيانه در
مشت می فشرد،
دندان هائی به
غيظ در جگرم فرو می
رود، دود داغ
و سوزنده ای
از اعماق درونم
بر سرم بالا می
آيد و چشمانم
را می سوزاند،
شرم و شکنجه
سخت آزارم می
دهد، که:
هستم،
که: زندگی می
کنم....
اين هم"
بيچاره بودن"
و بار"ه" بودن
اين همه سنگين!!
اشک
امانم نمی دهد
نمی توانم
ببينم: پيش
چشمم را پرده
ای از اشک
پوشيده است.
در
برابرم هم چيز
در ابهامی از
خون و خاکستر
می لرزد، اما
همچنان با
انتظاری
ملتهب از عشق
و شرم خيره می
نگرم: شبحی را
در قلب اين
ابر و دود باز
می يابم، طرح گنگ و نا
مشخص يک چهره
خاموش، چهره
پرومته، رب
النوعی
اساطيری که
اکنون جقيقت
يافته است. هيجان و
اشتياق
چشمانم را خشک
می کند. غبار
ابهام تيره ای
که در موج اشک
من می لرزد
کنار می رود و
روشن تر می
شود و خطوط
چهره
خواناتر، هم
اکنون سيمای
خدايی او را خواهم
ديد.
چقدر
تحمل ناپذير
است ديدن اين
همه درد، اين
همه فاجعه، در
يک سيما،
سيمائی که
تمامی رنج
انسان را در
سرگذشت زندگی
مظلومش حکايت
می کند. سيمايی
که ..... چه بگويم؟
مفتی
اعظم اسلام او
را بنام
يک خارجی عاصی
بر دين الله و
رافض سنت محمد
محکوم
کرده و به
مرگش فتوی
داده است.
درپيرامونش
جز اجساد گرمی
که در خون
خويش خفته اند
کسی از او
دفاع نمی کند:
همچون
تنديس غربت و
تنهائی و رنج،
از موج خون،
در صحرا قامت
کشيده و
همچنان بر رهگذر
تاريخ
ايستاده است.
نه باز
ميگردد، که به
کجا
نه پيش می
رود، که چگونه
نه می
جنگد، که با
چه
نه سخن می
گويد، که با
که
و نه می
نشيند، که
هرگز:
ايستاده
است و همه
جهادش اينکه:
نيفتد.
همچون
سندانی در زير
ضربه های دشمن
و دوست، در
زير چکش تمامی
خداوندان سه
گانه زمين، در
طول تاريخ، از
آدم تا..... خودش!
به سيمای
شگفتش دو باره
چشم می دوزم،
در نگاه اين
بنده خويش می
نگرد، خاموش و
آشنا، با نگاهی
که جز غم نيست.
همچنان ساکت می
ماند:
نمی
توانم تحملش
کنم، نگاهش
سنگين است،
تمامی بودن م
را در خود می
شکندو خرد می
کند: می گريزم:
اما می ترسم
تنها بمانم،
تنها با خودم،
تحمل خويش نيز
سخت شرم آور و
شکنجه آميز
است.
به کوچه می
گريزم تا در
سياهی جمعييت
گم شوم:
در هياهوی
شهر، صدای
سرزنش خويش را
نشوم.
خلق
بسياری انبوه
شده اند و
شهر، آشفته و
پرخروش می
گريد، عربده
ها و ضجه ها و
علم و عماری
و، صليب و
جريده و تيغ و
زنجيری که
ديوانه وار بر
سر روی و پشت و
پهلوی خود می
زنند و مردانی
با
رداهای بلند
و.......
عمامه
پيغمبر بر سر
و......
آه.........باز
همان چهره های
تکراری
تاريخ!!!
غمگين و سيه
پوش همه جا
پيشاپيش
خلايق
تنها و
آواره به هر
سو می دوم،
گوشه آستين
اين را می
گيرم، دامن
ردای او را می
چسبم، می
پرسم، با تمام
نيازم می
پرسم- غرقه در
اشک و درد-
می پرسم: اين
مرد کيست،
دردش چيست
اين تنها
وارث تاريخ
انسان،وارث
پرچم سرخ زمان،
تنها چرا؟
چه کرده
است؟
چه کشيده
است؟
به من
بگوييد:
هيچکس
پاسخم را نمی
گويد!!
پيش چشمم
را پرده ای از
اشک پوشده
است.........
مشهد:
عاشورای 1349 (از
کتاب حسين
وارث آدم) به
قلم زنده ياد
شريعتی