موضع گيری
در رابطه با کشتار
زندانيان
سياسی در سال 67
شاخصی جهت
ارزيابی
دوستان و
دشمنان مردم
رحمان عبادی
شهريور
1390
آگست 2011
چو
عاشق بودن و
از عشق مردن عالمی
دارد
وگرنه حيله و
رنگ وفريب هر
آدمی دارد.
بيست وسه
سال از کشتار
انسانهايی که
جز عشق به
آزادی و
برابری و
عدالت و
سرافرازی
مردم ايران
چيزی در سر
نداشتند می
گذرد. رژيمی
که بقای خويش
را نه در بر آوردن
مطالبات
انقلاب 57 ،
بلکه در
نابودنی آن مطالبات
و به فراموشی
سپردن آنها در
اذهان توده ها
می ديد، از
فردای پيروزی
تاريخ ساز ملت
ايران بر آن
شد که هر ندای
مخالفی را در
گلو خفه کرده و
هر صدای
اعتراضی را
خاموش کند.
استبداد سر بر
آورده از
انقلاب آنهم
با تکيه بر
مذهب
که لاجرم از
تمامی
استبدادهای
عرفی
خطرناکتر است
در پی حقانيت
مطلقی که برای
خويش قائل
بوده و هست،
براحتی و بدون
هيچ مانع عرفی
و اخلاقی به
خود اجازه داد
که پايه ای
ترين حقوق
انسانی را از
غير خودی ها
به صورت مطلق
سلب کند. در
واقع حکومتی
تماميت گرا و
استبدادی، سر
برآورده از
انقلابی
خونين و با
تکيه بر مذهب
در راستای
سياستهای
ارتجاعی و ضد
انسانی خويش
در دهه 60 و
بويژه در سال 67
درمدت کمتر از
سه ماه دست به کشتار
انسانهای در
بندی که هيچ
ابزار دفاعی در
دفاع از خويش حتی
وکيل مدافع و
دادگاهی
عادلانه
نداشتند، زد.
اين
جنايت ضد بشری
که از
آن به عنوان
فاجعه ملی در
تاريخ مدون
ميهن مان ياد
می شود،
درشرايطی به
انجام رسيد که
زندانيان
سياسی به
عنوان اسيران
در بند محسوب
می شدند.
اسيرانی که
تنها به جرم
دگر انديشی و
اختلافات
سياسی- عقيدتی
در اسارت قرار
داشتند. رژيم
جمهوری
اسلامی که مشروعيت
خويش را از
آغاز نه بر
پايه
پايگاه
مردمی و نيز
برنامه های
عملی و روشن
در سروسامان
دادن به
معضلات
اقتصادی،
سياسی، فرهنگی
و اجتماعی،
بلکه بر پايه
زور و
استبداد، دست
گيری، حبس،
شکنجه و
اعدام
مخالفان سياسی-
عقيدتی، سر
کوب و کشتار
خلقها، فشار
بر زنان که
نيمی از جمعيت
جامعه ما را
تشکيل می دهند،
سرکوب
کارگران و
دانش جويان و
نهايتا اعمال
فشار بر
اکثريت جامعه
آنهم با تکيه
بر دو بازوی
درآمدهای
سرشار نفتی و ايادی
جيره خوارش در
سپاه و بسيج و
لباس شخصی و
چماق بدستان،
بنا نهاده بود،
در تابستان 67 و
بعد از پايان
يافتن جنگی 8
ساله با عراق
که آنهم منجر به
فجايع عظيم
اقتصادی و
اجتماعی و انسانی
شده بود و بيش
از نيم ميليون
نفر در دو طرف
جنگ به خاطر
مطامع جاه
طلبانه و قدرت
طلبانه خمينی و
صدام از يکسو
و سياستهای
جنگ افروزانه
امپرياليست
امريکا و
متحدانش از
سوی ديگر شده بود ، بر
آن شد تا جامعه
ايران را به زعم
خويش فاقد
اپوزيسيون
سياسی و
نيروهای مخالف
کند.
رژيم بغايت
ارتجاعی، ضد
مردمی و
فاشيستی
جمهوری
اسلامی در اين
رابطه حتی از زندانيان
سياسی و در واقع از
اسيران در بند
نيز بخاطر
نداشتن
پايگاه
اجتماعی و مردمی
و نيز فقدان
مشروعيت
استراتژيک
هراسناک بود.
به همين
خاطر نيز بنا
به فتوای
خمينی و تائيد
بسياری از
مراجع و
صاحبان قدرت
در آن زمان که
متاسفانه
امروز برخی از
آنها سنگ اصلاحات
و اصلاح طلبی را به سينه
می زنند،
اقدام به
کشتار
زندانيان
سياسی در بند
و اسير نمود و
اجسادشان را
شبانه در گورهای دست
جمعی دفن کرد،
تا به خيال
خويش برای
هميشه از شر
مخالفان سياسی-
عقيدتی خويش خلاص
شود. در اين
ميان تنها يک
نفراز کسانی
که در آن
هنگام
بلندترين
مقام مرجعيت
و ولايت
و فراتر از آن
مقام
ولايتعهدی و
جانشينی
خمينی را
داشت، لب بر
اعتراض گشود و
در مخالفت با
خمينی که در
آن زمان هيچکس
را جرئت
مخالفت با او
نبود بر آمد و
گفت اعدام
فرزندان اين
مرز و بوم و
شکنجه و آزار
آنها ضد
اسلامی و ضد
مردمی است. و
اين فرد جسور و مقاوم
کسی جز آيت
الله منتظری نبود
که در مقام
اعتراض و
عصيان باقی
ماند و همه
چيز خويش و
نهايتا جانش
را از دست داد.
نام منتظری با
مسئله کشتار
زندانيان
سياسی گره خورده
است و جای
دارد که ما
نيز از مقاومت
اين فرد که بر
سر عهد و
پيمان خويش ماند(
و به قول
شريعتی پول
دين را نگرفت
و برای دنيا
حرف نزد، بر
خلاف کسانی که
پول دين را می
گيرند و برای
دنيای خويش
آخور آباد می
کنند) قدر دانی کنيم.
فاجعه
قتل عام 67 بی آينده
گی رژيم و
شاخصی جهت
ارزيابی
دوستان
ودشمنان
هيچگاه
رژيمی که
آينده داشته
باشد و بر
پايگاه مردمی
اش عليرغم
ادعا های خويش
تکيه کند، از
وجود جوانان
اسيری که هيچ
سلاحی جز
ايمان به آزادی
و عدالت
ندارند نمی
هراسد. اما
رژيم جمهوری
اسلامی و
بويژه خود
خمينی از اين
بی آينده گی و
فقدان پايگاه
مردمی کاملا
مطلع بود و به
همين دليل نيز
از زندانيان
سياسی
هراسناک بود.
رژيم جمهوری
اسلامی با
کشتار
زندانيان
سياسی- عقيدتی و
دفن شبانه و
مخيفانه
اجسادشان در
گورهای جمعی،
سرکوب
مبارزات کارگران
و فشار مضاعف
بر زنان
از يکسو و نيز
ترورهای برخی
از رهبران
سازمانها و
احزاب
سياسی در
خارج از کشور
که از سالهای 62
به بعد جريان
داشت و هم
چنين انقلاب
فرهنگی و بستن
دانشگاه ها و
مجددا پاک
سازی دانشگاه
ها بعد از باز
گشايی
دانشگاه ها
و
گماشتن
ايادی خويش و
پادگانی کردن
دانشگاهها در
همان دهه 60 ، به گمان
خويش برای
هميشه از شر
مخالفين
عقيدتی- سياسی
خويش در داخل
و خارج از
کشور و نيز
مبارزات
کارگران،
دانشجويان و
زنان خلاص
شده است. اما
واقعيت بر
پاشنه ديگری
چرخيد در دهه
70 در
دانشگاه ها
نسلی جديد به
ميدان مبارزه
آمدند، کارگران
ما در دهه
هفتاد شروع به
بوجود آوردن
نهادها
و تشکلهای
مستقل
مبارزاتی
کردند و زنان
جامعه ما ندای
تشکلات زنان
را سردادند و
در خارج
ازکشور نيز
اپوزيسيون در
تبعيد، مدام
در پی افشاگری
جنايات رژيم
در اقصای نقاط
دنيا بر
آمدند.
با به
ميدان آمدن
نسل جديد
مبارز به
مثابه
اپوزيسيون
جديد در حوزه
های مختلف
دانشجويی،
کارگری،
زنان، پرستاران
و معلمان و
نيز نيروهای
مترقی و
آزاديخواه و
پيوندشان با
اپوزيسيون
قديمی متعلق
به نسل وسط که
مبارزه را در
کوران انقلاب
و بعد از انقلاب
شروع کردند و
هم چنين پيوند
مجازی شان با
اپوزيسيون
خارج از کشور
و دنيای برون
مرزی و نهايتا
طرح مجدد
جنايات دهه 60 و
بويژه قتل و
عام زندانيان
سياسی- عقيدتی
در تابستان 67 ،
بار ديگر
ماجرای اعدامها
و قتل و عام ها
سر باز کرد و در
داخل و خارج و
در اذهان بين
المللی،
کشتار دهه 60 و
بويژه کشتار
سال 67 به عنوان
جنايت عليه
بشريت بر سر
زبانها افتاد.
بگونه ای که بسياری
از ايادی
رژيم جمهوری
اسلامی که در آن دهه و
بعد از آن در
استقرار و
تداوم حيات
جنايتکارانه
رژيم دست داشتند،
اما امروز به
صف اصلاح
طلبان و يا
مخالفان رژيم
پيوستند را در
مقابل اين
پرسش قرار داد
که بايد
موضع و نقش
خويش را در رابطه
با آن کشتار
روشن کنند. که
اگر همدست و
همداستان
نبودند، چرا
سکوت کردند و
چرا همانند
منتظری در
درون نظام و
هزاران انسان
آزاديخواه و
انسان دوست در
بيرون نظام لب
به اعتراض و
افشاگری
نگشوندند و
چرا هنوز حاضر
نيستند تا در
رابطه با آن
ماجرای
دهشتناک(فاجعه
ملی) سخن به
ميان آوردند.
امروز که ما
از يکسو
جنبش فراگير
و پر افتخار 88 را بعد
از کودتای
انتخاباتی
خامنه ای-
احمدی نژاد را
پشت سر
گذارديم و بعد
از اينکه رژيم
جمهوری
اسلامی بخاطر
سرکوب تمام
عيار آن جنبش
مشروعييت و
مقبوليت خود
را در داخل و
خارج از دست
داده و
هر چه بيشتر
منزوی شده است و هم
چنين بر ميزان
کمی و کيفی
اپوزيسيون در
داخل و خارج
کشور افزوده
شده است و از
سوی ديگر
قيامها و انقلابات
مسلحانه و
مسالمت آميز
خلقهای خاور
ميانه
ديکتاتورها
را يکی بعد از
ديگری از قدرت
ساقط می کنند،
و جنايات
دوران
حکومتشان رابه
عنوان جنايت
عليه بشری
محکوم کرده و
خواهان به
محاکمه
کشاندن جنايتکاران
هستند، بر تمامی
اپوزيسيون
اعم از
اپوزيسيون جديد و
قديم و داخل و
يا خارج است
تا جنايات دهه
60 و بويژه
کشتار
تابستان 67 را
به عنوان يکی
از اسناد
جنايات رژيم
عليه بشريت به
عنوان يک
فاجعه ملی
برای جهانيان
افشاء کرده و
خواهان
محاکمه سران
جمهوری
اسلامی شويم.
زيرا روندی را
که قيامهای
خاورميانه
شروع کرده اند(
که از جنبش
عمومی 88 در
ايران بی
تاثير نيز
نبوده است) در
تداوم خويش
گريبان رژيم
جمهوری
اسلامی را نيز
خواهد گرفت.
در آن هنگام
است که سران
جمهوری
اسلامی بايد
پاسخ جنايات
خويش را چه در
دادگاههای
صالحه در
ايران و چه در
دادگا ههای
بين المللی
بدهند. پس
بيائيم تا همه
با هم به صف
دادخواهان
بپيونديم و
کشتار دهه 60 و بويژه
کشتار سال 67 را
در کنار ديگر
جنايات عديده
رژيم که برخی
از آنها بعد
سرکوب جنبش
عمومی 88 برای
جهانيان نيز
افشاء شده
است، بعنوان
مستند ترين و
فاجعه
بارترين سند
جنايت عليه
بشريت در
اذهان مردم
ميهن مان و در
اذهان
جهانيان به
نمايش
بگذاريم، تا
جائيکه هر کس
خود را مخالف
استبداد و
ديکتاتوری در
ايران می
داند، نتواند
به راحتی از
کنار اين
فاجعه ملی گذر
کرده و شعار
آزاديخواهانه
و يا حقوق
بشری سر دهد و
رژيم جمهوری
اسلامی نيز نتواند
از طريق تخريب
خاوران و ديگر
قبرهای جمعی اين
فاجعه ملی را
به بوته فراشی
بسپارد و
مادران و
پداران و
همسران و
فرزندان و ديگر
باز ماندگان
شهدای سال 67 را داغ
دار تر کند.
زيرا عظمت
شهدای سال 67
برای ما حتی
می تواند عظيم
تر از شهدای
کربلا باشد.
زيرا در صحرای
کربلا امام
حسين و يارانش
و فرزندانش عليرغم
اينکه
ناجوانمردانه
توسط يزيد و
ايادی اش به
شهادت
رسيدند، اما
يزيد با
اسيران
بازمانده
کاری را که
رژيم جمهوری
اسلامی به
رهبری خمينی
کرد نکرد.
يزيد و رژيم
او اسيران را
اعدام و در
گورهای جمعی
دفن نکرد. يزيد
مانع خاک
سپاری شهدای
صحرای کربلا
نشد و داغداران
عاشور را از
عزاداری و در
سوگ عزيزان نشستن
محروم نکرد.
اما رژيم
جمهوری
اسلامی همه اين
کارها را کرد.
نخست اسيران
در بند را دست
جمعی اعدام
کرد، سپس آنها
را به گورهای
جمعی سپرد،
بعد از آن
داغداران اين
شهدا را از مراسم
عزاداری
محروم کرد و
حتی هم اکنون
مانع حضور
مادران و
همسران شهدا
جهت حضور بر
مزار اين
قربانيان می
شود و سر آخر
اينکه از طريق
تخريب خاوران
و ديگر گورها
می خواهد، اين
فاجعه را که
بايد آن را در کنار
فاجعه کربلا
قرار داد برای
هميشه از
تاريخ حذف
کند. اما همانگونه
که کربلا به
تاريخ نپيوست
بلکه يزيد و رژيم
جنايتکارش به
تاريخ پيوست،
اين بار نيز اين
رژيم جمهوری
اسلامی است که
به گورستان تاريخ
سپرده می شود
و نه شهدای
دهه 60 و
تابستان 67 و
نيز همه شهدايی
که در سی و
اندی سال از
حکومت سراسر
جنايت رژيم
جمهوری اسلامی
به شهادت
رسيدند.