مورخه : فوريه 2008 = بهمن 86 باسم رب مستضعفين
3) موضوع : کلامی چند از خودباختگی
فرهنگی ما ! از : ياور .
گر" ت "هواست که ؛
با خضر همنشين باشی
نهان زچشم سکندر ،
چو آب حيوان باش !
آدم وقتی گرسنه می شود ، نان و پنيری با
يک چای شيرين آنچنان می چسبد که نگو . اگر سير و پر باشی و
دوستی باصرار ، ترا بخوردن دست پخت مطبوع همسرش می خواند ، از محبت (
که هميشه شيرين است ) ش که بگذريم ، آن غذا چه لطفی دارد ؟! قصه نفسانيت و
جامعه است ؛ که " تو" در چه حال
و هوائی برادر+ خواهر ، موضوع بعدی ( و البته در رابطه ای
متقابل ) می شود ؛ جامعه با محرکهای سياسی ، اقتصادی و .
. . تا به " خدا " !
خضر و اسکندر ؛ هر2 از برگزيدگان بشری ، در حدی
که پاهاشان از تاريخ به اسطوره باز
می شود ، و در پی " آب
حيات " ( يا همان آب حيوان ، که همواره از چشم اسکندر و اصحاب سلطه نهان می
باشد ) شجاعانه به دل ظلمات می زنند . با 2 راهکاری متفاوت ؛
يکی سلطه گر است و اهل هوس ، ديگری از تبار " نياز" است و
مذهب " دوست داشتن " . و آنکه از آن آب می تواند نوشيد ، نفسانيت
و رهروانش را در تاريخ يگانه بشريت ، در عوالمی از عشق و مبارزه برپا داشته
است . زنان و مردانی عاشق و در برابر ستم + با راهکارهای سلطه و
انحصار و هم کنترل ، بيگانه . به مثل ؛ چشمه ساری که تا به امروز و تاريخ فرداهای ديگر هم ، در خودسازی
ما آدمها می تواند جوشيد . و بميزان تشنگی " من + ما "
های انسانی . . . (1)
در سالهايی پيشتراز مشروطيت است که " اتحاد
اسلام " با همت سيد جمال ( اسد آبادی يا افغانی و يا . . . چه
فرقی می کند ؟! ) و مردانی همچون کواکبی ، رشيد رضا و شيخ
محمد عبده . . . و در تقابل با "
امپراطوری خاور ميانه انگيسی " برقرار می گردد . کمی
بعد ، در دهه 1280 # 1900 ببعد است که " جمعيت اتحاد اسلام " در ايران
ما و در تقابل با استعمار ، با همياری عده ای از رجال سياسی و
روحانيون شهير ( سيد محمد رضا مساوات ، سيد محمد کمره ای ، سيد حسن مدرس و .
. . ) شکل می گيرد . در آنروزها
ميرزا ( کوچک ) و دکتر(بعد از اين ) حشمت
در تهران بسر می برند ، يکی روزهای تبعيد را از سر می
گذراند و ديگری دوره پزشگی را ، و آن هر 2 به اين جمعيت می
پيوندند . آلمان و عثمانيها هم نيز ، در رقابت با انگليسی ها و در اين جمعيت
، دستی نه چندان از دور دارند . در مدت زمان نسبتا کوتاهی ، محافل
زيادی مرتبط با اين جمعيت در شهرهای ايران آنروزگار و بطور
مخفی پديد می آيد + آن 2 مقيم تهران هم ، در سطوح رهبری نهضت چريکی
جنگل ( در گيلان) ، به تداوم مبارزات استقلال طلبانه و آزاديخواهی مردم ، با
اتکا به اقشاری روشنفکری و هم ؛ بالندگی کشاورزان و پيشه وران
خرده پا مدد می رسانند (2)
ازشما می
پرسم ؛ بنظر شما ( فارغ از چگونگی و چه بايد کردن ها ) کشورهای
پيرامونی ، اول بايد قدرت " اقتصاد " يشان را تقويت بنمايند يا بر
" خودباختگی " فرهنگی شان در برابر کشورهای متروپل فائق
آمده ، شيوه زندگانی خود را با الگوهای توليد + مصرف + انديشيدن و . .
. ؟؟؟
ما آدمها ؛ بدون خودآگاهی (!) و خط فکری (!)
بناچار که بايد با جريان جامعه ( پرفريب و رنگارنگ + هميشه تحت سلطه ) + کمی
هم غريزه و فکر از خودمان ، و با ملاطی از نصايح ريش و گيس سفيدان خانواده ،
هم جهت شده ، جشنواره " زنده ماندن " را برپا داريم . و آنچه در
پاکی الهام و جان جوانی بسراغمان
می آيد به آلودگی سلطه و ثروت با قيمتی ارزان بفروشيم که . . .
(3)
و باز هم از شما می پرسم ؛ در دوران غيبت و انتظار ،
چه کسی غايب است + انتظار در جان ما چه می شايد کرد !؟ در تيپ
شناسی جامعه ، بخش زيادی از مردم هستند که وجود دارند اما فاقد حضور
اجتماعی در ساختارهای تصميم گيری و سياسی می باشند
. مثلا در دوران ارباب – رعيتی پيش از مشروطه ؛ کشاورزان يک به 4
يا 5 ، از محصولی که همه زحمتش را خود می کشيدند سهم می بردند و
غالبا بر روی زمين معامله می شدند و در برابر خوانين از حقوقی (
قضائی + مسکن + مالکيت + آب و حتی ترک روستا ) برخوردار نبودند . با
اينهمه در تصميم گيری ها و ساختار سياسی جامعه هيچ نقشی نداشتند
، مگر به حرکتهائی اعتراضی در تقابل شاه + ارباب ! کارگر و زحمتکش در ايران امروز ، مجوز تاسيس
نهادهای صنفی و سياسی خود را ندارد + با 2 شيفت کار ( اگر پيدا
شود ) از تامين خرجی در برابر همسر و فرزندانش شرمنده است ؟!؟ و بگمانم که
فلسفه انتظار که خودبخدا جانمايه عصيان در برابر منانيت و سلطه ( فعليت يافته موجود
در من و جامعه ) را داراست ، در جان مومن و در متن جامعه پيرامونی ( ايران )
ماست که جلوه می شايد کرد و نه در حواله ای به تيغ برهنه حضرت عباس
عليه السلام و اکتفا کردن به دعا و تسبيح و سجاده ، يا جنگهای زرگری
با امريکا بر سر قدرت ! که بينش سنتی بنمايندگی روحانيت ، با توجه به
تغير و تحولی که در وجدان عمومی توده ها پديد آمده ، ديگر از تاريخ مصرفش گذشته . گر چه امثال آيت
الله مصباح ؛ سخن از مديريت تحول ( در حاليکه تحولات اجتماعی را غير
اصالی برمی شمارد ) به ميان می آورد و به تقابل حوزه و دانشگاه
دامن زده ، رخنه در نظام آموزشی را وجه همت افکاری حکومتی ،
فقاهتی و هم جنسيتی قرار بدهد + وگرچه در دوران جمهوريت جناب
احمدی نژاد ، موشک کاوشگر از پايگاهی نامعلوم به آسمان پرتاب شود . و
اگر به زندگی خودمان تحت 3 دهه سلطه سياسی و سده های اتوريته
اعتقادی اين حضرات العظما کمی تامل کنيم + جهانی که دوران جنگ
سرد را از سر گذرانيده ، با پنجه هائی حريص و فريبکار به گلوباليزِيشن دخيل
می بندد (4)
بگمانم که " جهانی کردن " هم ، در اين
دنيای شلوغ و پلوغ ، دستان پليدی را در کار زندگانی خلق الله بکار می خواهد گرفت از ؛ دول و سرمايه
داران انگليسی ، امريکائي و
متحدينشان + صهيونيسم جهانی و عروسکهای سليطه خيمه شب بازی
همچون ؛ ژنرالهای ترکيه ، رهبران کرد عراق ، ملک حسن و حسين ، مرحوم
بی نظير بوتو ، حامد کرزای افغانی و عناصری در رژيم
فقاهتی و . . . !؟ و از اهم عناصر تشکيل دهنده اين معجون ( جهانی کردن
) هم می توان از ؛ اقتصاد بازار ( تمرکز و اقتدار هر چه بيشتر سرمايه داران
جهانی در تقابل با توليدات ملی و نيروی کار ) + اشاعه فرهنگ و
شيوه زندگانی غربی ( در تقابل با فرهنگهای بومی که توسط سيستمهای
آموزشی ، هنرهای تجارتی ، رسانه ها و . . . ) + مديريت جهانی
( سازمانهای بين المللی مثل ملل متحد ، بانک جهانی ، سازمان
تجارت جهانی و شخصيتهای
شخيصی همچون تونی بلر ؛ فارغ التحصيل آکسفورد ، رهبر حزب کارگر انگليس
و هم اکنون فارغ از 10 سال وزارت با ماموريت ويژه ای در خاورميانه و دستبوس
آستان حضرت جی ، پی ، مورگان امريکائی و ماشاء الله ، هزار
ماشاءلله با حقوق مکفی ) + تکنولوژی و باصطلاح انقلاب اطلاعاتی
+ و شايد بالاتر از همه ؛ هژمونی جهانی کدامين سلطه گر (!!!) ، می
توان نام برد (5)
آبرو می رود
ای
ابر خطاپوش ، ببار
که بديوان عمل ؛ نامه سياه آمده ايم !
از بعد مشروطه ، انجمن ها و تشکلهای خرد و کلان
بسياری در ايران ايجاد می شود ، که حتی سری در مجلس و
دولت ، دستی هم در جمعيت دارند . و امروزه حتی تجربيات آنها هم دسترس
نسل جوان ما نمی باشد ، نه از تاک نشان و نه از تاکنشان ، که در معدودی
کتاب و از زبان تاريخدانان کهنه کار، آنهم بطور مجمل ؛ کلامی چند از آنها
می توانی يافت و شايد چند
شماره نشريه ، و نه چيزی بيش . بعلت و عللی همچون ؛ استبداد خشن حاکمه
، کلان فتنه های استعماری و خودباختگی روشنفکری ، که فقدان ريشه های فرهنگی _
تاريخی و بالطبع مردمی اين تشکلها هم ، مزيد بر علت ! از اهم نحله
های اعتقادی _ سياسی نسبتا ريشه دار ، در ايران امروز ما که از
هم قابل تشخيصند ؛ فقاهت شيعی بنمايندگی روحانيت + عرفان و تصوف
بنمايندگی پيران خانقاه و مريدانشان
+ نيروهای ملی گرا و رهبری دکتر مصدق + مارکسيستها بنمايندگی
حزب توده ، چريکهای فدائی و کانون نويسندگان ( پيش از انقلاب ) + رهروان
انديشه بازگشت بخويشتن ( بنوعی ؛ عرفان اجتماعی ) ، و برخی
گرايشات ليبراليستی هم نيز . و رسالت اين نحله ها که در "
خودآگاهی " و رهائی توده ها محک زده می شود ، چيزی
در ادامه و فراتر از بحثهای آکادميک و روشنفکرانه + فعالين و
فعاليتهای سياسی در دوران غيبت ( مستضعفين ، و امام زمان شيعی _ايرانی
و هم از اهل بيت ، که ظاهرا فارغ التحصيل مدرسه علميه قم و شايد برگرفته ای از سوشيانهای زرتشتی
) نيزهم (6)
نه به 7 آب
که رنگش ،
به 100 آتش نرود
آنچه با خرقه زاهد ، می انگوری کرد !
مذهب ( رفتن ) ؛ بعنوان " خودآگاهی " با دم و دستگاه رياکارانه اقشار روحاني در هر
جامعه هرگز و هرگز يکی نبوده است .
نوع درک از ؛ اسارت ، عصيان ، و بازآفرينی خويشتن (
من + جامعه ) ، از عناصر اصلی " خودآگاهی " انسانی
است . در حاليکه روحانيت همواره ؛ دستی غالبا ارتجاعی و واپسگرا در
جامعه ، فردانيت انسانی و هم در
ساختار قدرت و سلطه داشته ، اما حرکتهای
اجتماعی از برای رهائی انسان ( فرد + جامعه ) متکی به
بالندگي و منافع توده های مستضعف در مقاطع پی در پی تاريخ بشريت
( هم در ايران ) ، با زيربنای فکری مذهبی و غيرمذهبی ، در
جهتی تکاملی و رو بجلو جريان می يافته . ظهور پيامبر در عربستان ؛ مرحله گذاری را
از نظام قبايلی به امتی و نوعی سلطه جهانی عرب را رقم
می زند . بر تخت ( بی تاج ) نشستن عمامه داران در ايران به اشاعه و تحميل ؛ نگاه فقاهتی
مبتنی بر تعبد و عوامزدگی دينی + حاکميت روحانيت و کارگزارانش +
منافع طبقه بازار گرايش می دارد ، و
مانعی بر سر راه نهادينه شدن جامعه و منافع مستضعفين اعم از ؛ کارگران و
زحمتکشان + زنان + نسل جوان و هم روشنفکران ! آنهم در اوايل قرن 21 ميلادی = اواخر 14
هجری شمسی و انقلاب اينفورماتيک + چشم بد دور ، شايد پايان دوره جنگ
سرد . خودآگاهی ؛ در جوامع شرقی با فرهنگ اشراق و عرفانی اش
نمی تواند از مسير خردگرائی ليبراليستی ( غرب ) ، مردمی
شود ، چنانچه بعد از صد و اندی سال در ايران ، هنوز در محدوده اقشاری
روشنفکری و تحصيلکرده طرح می گردد و بس . در عرفان ؛ بحث من و ما +
نياز و ساده زيستی ، بالطبع الگوی توليد و مصرف + مراتب تعالی
انسانی ( فردی و اجتماعی ) + نوعی حکمت مبتنی بر
منطق زندگی و حقانيت + روش ديالکتيکی شناخت شهودی مبتنی
بر " تجربه " مطرح می باشد + . . . ، و اينهمه در رابطه توحيدی
وعاشقانه ای با خدا و هم مردم . " من " انسانی و مراتب
تعالی اش در رابطه با جامعه و خدا ، بحثی می تواند باشد از برای
رهروان " عرفان اجتماعی " + تمامی روشنفکران از هر نحله
فکری و مردم جوامع شرقی . مراتبی همچون ؛ راس ( روزمرگيها ) +
رای ( خط فکری ) + رهبری ( مقبوليت اجتماعی ، در رابطه
ميان " من " و مردم ) + خداگونگی انسان ( تجسم انسانی
پرستشگر در رابطه ای متقابل ميان "
من " و تماميت هستی ) و . . . تا خود خدا . خدائی بسيار متفاوت
با آنچه ؛ فقاهت در اذهان عمومی به تصوير می کشد + و لاجرم
روابطی ديگر ( ازآنچه ؛ تعبد فقاهتی و لااباليگری غربی
نسخه برمی پيچند ) که انسان با خدا
می تواند داشت ، هم با زمين و زمان (7)
هر چند غرق بحر گناهم ، ز 100 جهت ( و شايد بيش )
تا آشنای
عشق شدم
اهل
رحمتم ( بطور حتم ) !
آری ، خدائی که دوست داشتن و " همديگری " را در ادامه ای از خلقت و زندگی ،
بر عشق و" من محوری " بر
می گزيند + با شيطان همداستان می شود تا دوستی " انسان
" را بيازمايد + و با آدم به توطئه ای دست می يازد تا
بازآفرينی اش در تبعيد ، چشم سلطه گران و من محوران را با شليک تيری
ازسر عصيان ، در کاسه بخون بنشاند . بسان سنگی که در انقلاب ناکام 57 پرتاب
می گرديد + گلی که در لوله های تفنگ دژخيمان فرو می شد ،
اما سرخ ! آری ، خدائی بسيار متفاوت ؛ که در شعله های عشق زبانه
می کشد + بر خاک دوست داشتن ، فرمان سجده می دهد و " پرستش
" را ؛ پاسخی به پرسش زندگی ! لاجرم انسان ی ديگر؛ که در
نفس و فردانيتش با تقابل " من " و " ما " کلنجاری
خودآگاهانه می دارد و رو بسوی
رستگاری ، هم + در جامعه همصف با
مستضعفين ودر تقابلی هميشگی با ستم ، نظامهای استکبار و هر گونه
سلطه آدم بر بنی آدم + در ادامه خط تاريخی عشق ، دوست داشتن و پرستيدن
. آری به مثل ، جوانان دانشجوي ما ؛
اين عصيانگران پاک که در سياهخانه های امنيتی _اطلاعاتی استکبار
فقاهتی ، با بهانه هائی قلدرمآبانه سربه نيست می گردند و
حتی بدنشان را تحويل خانواده نمی دارند . و همه مبارزين راه
رهائی انسان و مردانی همچون ؛ امام حسين ، کوچک جنگلی و فرزندان امروز ايران ، اين وارثين حسين ! يا ثارالله . . . (8)
در انتخابات اخير
مجلس ، شاهد تغيراتی در جناحبنديهای استکبار فقاهتی هستيم .
کمرنگ شدن اصلاح طلبان حکومتی + شايد بی نور شدن فرصت طلبان
برهبری رفسنجانی ، که به پيدايش نوعی اصلاح طلبی در
اصولگرايان با طيف بندی جديدی کشانيده می شود .
اصولگرايانی ؛ که بعد از 3 دهه حاکميت فقاهت ، فيلشان ياد هندوستان اول
انقلاب کرده ! تقويت و تبليغ روحيه نظامی_بسيجی + نوعی پوشش
رفاهی بر اقشار کم درآمد + آمر به معروف و ناهيان منکرات بر زنان و جوانان
يا بقول خودشان " مفاسد فی الارض " که البته با فساد مالی
مهره درشتها فرق دارد + استفاده از بالقوگيهای ضد امريکائی و
صهيونيستی در ايران و منطقه با تکيه به اسلاميت ، جهت تحکيم رژيم
فقاهتی + سنگ طبقات مستضعف جامعه را به سينه زدن ، همزمان با اخراج و سرکوب
کارگران و هم ، واردات بی رويه . و
اين همه ، در شرايطی واقع می شود که در طرح و توطئه های
امريکائی ؛ از ايران تحت حاکميت فقاهت ، به تقابل اصلی در منطقه نام برده می شود + دول عربی همجوار
، به دوستی با امريکا ترغيب می گردند + تحريمهای رسمی
سازمان ملل متحد بر حسب تحريک و تحرکات غربی + بيرون راندن غيررسمی
ايران از بازار مالی جهان + تداخل " تغير رژيم ايران " در
رويای امريکائی . بالقوگيهائيکه
امريکا بر روی آن در اين جنگ قدرت حساب می کند ؛ تقابل سنی و
شيعه + قوميتهای تحقير شده ، با تکيه بر خودباختگی روشنفکران و
خودفروشی نيروهائی سياسی در طلب قدرت ، هم جاه و مقام . خطری که جناب رفسنجانی را به داد و
هوار انداخته که ؛ چه نشسته ايد ای مسلمانان ، خطر تجزيه ايران در کار است .
رشد تضاد قدرتهای آسيائی با امريکائيها ، هم مزيد بر علت +
فرصتی از برای رژيم فقاهتی . حال ، مردم + شرايط اقتصادی
و سياسی جامعه تا کجا با بخت اين حضرات العظما ياری خواهند کرد ،
امريست که شامل مرور زمان و ناگزيری تاريخ می خواهد شد ، و هم نيروها
و فعالين سياسی ايران در چارچوب تحولات بين المللی (9)
از آنچه تا کنون گفته شد و در تاريخ ، بر ما گذشته ؛
حرکتهای سياسی بدون پشتوانه فکری و فرهنگی + بی
توجه به توازون قوا در سطح جهانی ، در کشور پيرامونی ما ، يارای
مبارزه از برای منافع مستضعفين را نخواهند داشت . از اينرو شعار
تاريخی سياسی : " استقلال + آزادی و عدالت " اگر با
نوعی " خط فکری " درنيآميزد که توان برخورد با ديدگاه و
قوای روحانيت و ليبراليسم غربی را داشته باشد ، يا از ميدان بدر خواهد
بود و يا راهی جز درغلتيدن به دامان يک قدرت جهانی را نخواهد يافت !؟
و بالطبع در تقابل با رهائی و منافع مستضعفين در سطوح مختلف اجتماعی ؛
ملی ، قومی ، طبقاتی و جنسيتی و . . . قرار می
خواهد گرفت !
در توضيحی از خط فکری : تميز دادن " عارف
" است از " عالم " ، که
متخصص به خط علمی مسلح می شود تا کسب شغلی در مراکز کاپيتاليستی
، و عارف يا پيشگام به " فکر" ی راهنمای " عمل "
دست می يازد در پرستش خدا و لاجرم تقابل با سرمايه داری + خط فکری از نوعی ديدگاه
انسانی نسبت به جهان ( طبيعت ، انسان و خدا ) در مقطعی معين از تاريخ
و هم در ادامه آن کسب می گردد ، در
حاليکه متخصص کوردلانه با روند روزمرگيها در جامعه همگام می شود + متخصص ؛
می داند ، عارف ايمان می آورد + عارف ؛ به نوعی خود ( من در
رابطه با جامعه ) سازی عملی می رسد . متخصص همه چيز را بطور
علمی در خارج از " من " و نفسانيتش طرح می ريزد و اجرا هم .
و بالاخره او همواره با موضعی مشخص در شرايط خاص اجتماعی در خيابانهای
شهر ( اگر به زندان فقاهت اسير نباشد ) راه می رود و آنديگر ؛ در پشت ميزی
از برج و باروی يک کمپانی
معتبر و برحسب مبالغ دريافتی اش به شهر خيره می گردد . و توده عوام را
نه خط فکری باشد و نه دانش ، که در ساخت ، بافت و روند جامعه به " رهبريت " اقتدا
می کند (10)
استاد ازل
گنج غم عشق به " من " داد
تا روی در اين
خانه ويرانه نهاديم !
. . . که تا وقتی ستم " تاريخ " ی + "
تماميت هستی " بطور يک واقعيت مسلم در درون و بيرون ما ، ناخودآگاهانه
يا آگاهانه حضور دارند ، آدمی بی نياز ؛ اساطير ، مذهب و عرفان نخواهد
شد . اما با کيفياتی بسيار متفاوت و متناسب با مراتب تعالی انسان (
فرد + جامعه ) ، در هر مقطعی از زندگی و تاريخ بشری . تا کنون
مبارزه با ستمگر و رهائی مستضعفين ،
فی النفسه خود يک حماسه بوده است + انعکاس تماميت هستی در جان
آدمی ، قرين نوعی تقدس و ايهام !
آری ، آدم وقتی " دوست داشتن " را
می فهمد . . . (11)
سبز باشيد !