نگاه موحدانه به پيوند دين با سياست

 

 

 

 بعد از اضمحلال دوره صفويه؛ و آغاز بيداری در  جامعه ما و رشد و نمو و افول جنبش ها و حرکت های اجتماعی از مشروطه بدين سو، مسئله امر سياست و روند سياسی جامعه و بازتوليد نظام استبدادی در لوای دو دولت پهلوی و سپس دولت جمهوری اسلامی و تا به امروز، تمامی حوزه های فرهنگی و اجتماعی و حتی فکری را کاملا متاثر کرده است. تا جائيکه نحله های گوناگون فکری و اجتماعی با نشيب و فراز مبارزات سياسی و جنبش های اجتماعی در ايران در چهارچوب سمت گيری سياسی اشان در هر دوره قابل درک و فهم هستند.

برای سهولت شايد اصرار شود که به منابع کلاسيک و دائره المعارف رجوع شود و از بزرگان فلسفه سياسی در يونان و يا با  وام گيری نظری از متفکرين اروپائی معنا و مفهوم سياست را با شما در ميان بگذاريم. و بعد از آن با نگاه به دين و گوهر آن از پيوند اين دو مقوله سخن گوييم. حال آنکه می دانيم تمامی مقولات سياسی که به لحاظ نظری و فکری و از جنبه تئوريک و مفهوم سازی، دارای تاريخی بس طولانی هستند و هر متفکر و فليسوف و نظريه پرداز بعدی در آن حوزه از مشارکت عمومی، تعيين حق سرنوشت مردم توسط خويش، لازمه پرورش سياست مداران، پيوند سياست و قدرت، سياست در خدمت خلق يا سياست در خدمت سرمايه، سياست برای حفظ وضع موجود يا سياست جهت رسيدن به وضع مطلوب، سياست بعنوان راه و رسمی ماکياولی و يا پيوند سياست با اخلاق و ارزشهای عام و ...، همه اين موارد ياد شده که در ادبيات سياسی جامعه ما کاملا مشهود است نه توسط نظريه پردازی و کار تئوريک صرف، بلکه تئوريره کردن عمل کرد و روش برخورد با امر اجتماعی بوده است. اين تنها مختص به ايران و جامعه ما نيست که سياست و امر سياسی زاده و ناشی از عمل و عمل کرد و سمت گيری اجتماعی ست بلکه هم اينک اکثر متفکرين و نويسندگان بزرگ جهان معتقدند که تمامی اصول و مبانی علوم سياسی در عصر جديد زاده انقلابات و شورش ها و اعتراضات مردمی و کلا حرکت های اجتماعی بوده است. به همين دليل وقتی که ما بحث رابطه دين با سياست را در ايران به ميان می آوريم بحثی صرفا تئوريک و نظری نيست، زيرا تمامی نظرات و ايده ها که به عمل و پراتيک تبديل می شوند و يا ظرفيت و توان ايجاد عمل و پراتيک اجتماعی  را دارند، لااقل در ايران به شدت متاثر از حرکت های اجتماعی و جنبش های عمومی و يا اعتراضات و انقلاب ها بوده  و حتی تاثير امر سياست در روند نحله های فکری در ايران کاملا مشهود است.

 

 

بهرحال در مقدمه بحث به واقعيتی ديگر هم لازم است اشاره کنيم. زيرا با بحث امروز ما پيوند دارد و آن موضوع مخالفت با مذهب در ايران است. مخالفت با مذهب را در ايران زمانی می توان بدرستی درک و فهم کرد که توانست شيفتگی به مذهب را فهميد. از يکسو طی قرن های متمادی جامعه ما به خاطر روند تاريخی و فرهنگی اش دارای وجدان مذهبی شده است و متوليان دين و روحانيت شيعه با شناخت همين وجدان دينی جامعه، شيفتگی بدان را در قاموس مراسم های خرافی و ضدعقلی بشدت افزايش و گسترش دادند تا توده های  ناآگاه را کاملا از نظر فکری و عقلی به انحطاط کشانند. در همين رابطه مسئله تعصب دينی و مسئله تقليد به مهم ترين شاخصه فرهنگ مذهبی در ايران مبدل شد. در همين راستا هر امر ضدانسانی را به نام ارزش دينی به جامعه  غالب کردند. تا اينکه بالاخره دين ستيزان پا به ميدان گذاشتند.

 

 

 مسئله نفی و انکار مذهب، فرهنگ مذهبی و گرايش دينی لااقل در ايران چندان  نتيجه ای به بار نياورده است. مذهب ستيزان در ايران دارای چند گرايش بوده اند، برخی هم چون درباريان طرفدار  سلطنت و وابسته به امپرياليسم  به نام تجدد و پيشرفت تلاش کرده اند که گرايش دينی جامعه را نفی کنند. اين دسته در  مقابله با فرهنگ مذهبی جامعه با تقويت عقب مانده ترين خوانش سنتی از مذهب تلاش کردند که وجدان مذهبی در ايران را خدشه دار کرده تا در مراحل بعدی به جای فرهنگ مذهبی، ملی گرائی افراطی را جای گزين آن کنند و به حکومت مستبد خود ادامه دهند. و يا بخشی از مارکسيست ها با تبليغ اينکه مذهب افيون توده هاست به جنگ مذهب رفتند و با حملات ناشيانه نه تنها فرهنگ مذهبی را نتوانستند در سطح عموم تضعيف کنند، بلکه با راه کارهای سطحی و ابتدائی باعث شدند که سخن گويان فرهنگ سنتی و مذهب قشری گری با قليان احساسات مذهبی توده ها در راستای تحکيم قدرت خويش گام بردارند. در اين ميان  حتی نحله چپ مذهبی هرچند که خوانشی رهائی بخش از مذهب ارائه داد، اما اگر چه با آزاد کردن نيروی اجتماعی در فربه شدن فرهنگ دينی کمک کرد، اما خرافه زدائی از دين تنها و تنها در سطح قشری  از روشنفکران مطرح شد و پيام اصلی آنان که بخشا خرافه زدائی و پيرايش دين بوده و هست به توده ها نرسيد.  در  چند دهه گذشته مشخص شد که آن پيام صرفا در محدوده بخشی از روشنفکران که گرايش دينی دارند محصور مانده است.

 

 

نتيجه آنکه نه امکان نابودی مذهب و فرهنگ مذهبی در ايران ممکن هست و نه می توان برای گرايش های گوناگون دينی در ايران جدائی دين از سياست را تجويز کرد. زيرا امر سياست در واپسگرا ترين نگرش مذهبی تا راديکال ترين برداشت دينی در ايران، خود را متجلی کرده و می کند. و نمی توان با ترويح و تبليغ اين تز کهنه که دين امری خصوصی ست، گرايشات مذهبی را از کار اجتماعی و سياسی منع کرد.

 با توجه به توضيحات فوق موضوع را  در دو عرصه توضيح خواهيم داد؛ و از تبيين شقه سوم اين موضوع که مسئله اخلاق هست، پرهيز می کنيم. زيرا اگر بخواهيم سه مقوله دين، اخلاق و سياست را مورد بحث و بررسی قرار دهيم، دامنه موضوع به غايت گسترده خواهد شد. به همين خاطر اميدواريم که در فرصت ديگری از پيوند اين سه مقوله سخن گوييم.

1- دين

2- سياست

الف _ وقتی که از دين سخن به ميان می آيد با چند پرسش  کليدی روبرو می شويم

 هدف از دين چيست؟ فلسفه دين کدام هست؟ تاريخ دين را چگونه می توان و بايد ارزيابی کرد؟ کارکرد دين در حال حاضر چيست؟

اين پرسش های فربه را می توان از متفکرين و فلاسفه و عرفا پرسيد و طرح اين پرسش های کليدی و حيات بخش از رويکردهای فلسفی، عرفانی و عقلی به دين بی شک می تواند  دست آورد مناسب نظری و تئوريک داشته داشته باشد.

فلاسفه مسلمان هم در دوره قديم يعنی در زمان تمدن اسلامی و هم در دوره جديد يعنی در عصر حاضر که طرح بازسازی فکر دينی را مطرح کرده اند هريک به نوعی به پرسش هائی که در حوزه دين بتوان از آن نام برد، پاسخ داده اند. آنان فلسفه دين را با حيات و زندگی انسان همراز دانسته و کوشش کرده اند که از بعد فلسفی خلقت انسان را توضيح دهند. و اين نخستين سنگ بنای فلسفه دين در عصر حاضر به حساب می آيد.

 

 

 بويژه در عصر حاضر فلاسفه مسلمان،  فلسفه دين را دردو بعد انسانی و اجتماعی هم توضيح داده اند. در بعد انسانی؛ نياز انسان به معنويت، پرستش که  در پرتو اخلاق و کار اجتماعی از آن سخن گفته اند. زيرا پرستش و معنويت لازمه حيات و پاسداری و اعتلای ارزشهای انسانی هست و در جهان نگری موحدان معنا و مفهوم می يابد. به گمان ما به همين دليل است که فلسفه دين در عصر حاضر که مبنای آن توسط علامه اقبال لاهوری پايه گذاری شده است بيش از هر چيزی از فلسفه خلقت، رازمندی جهان، معنويت در هستی و پرستش سخن گفته است.

روش تبيين اين مقولات کلان را خرد و خردگرائی قرار داده و جهت توضيح بهتر و کامل اين مقولات کليدی به يکی ديکر از موارد شناخت  به درستی تاکيد کرده اند و آن تجربه درونی انسان است. فلسفه دين را بر اساس خرد و احساس نياز بدان را به تجربه درونی پيوند داده اند. در اصل با همين دو بال خرد و تجربه درونی است که فهم از دين در عصر حاضر جهت پاسخ دادن به نيازهای انسانی و اجتماعی امروز قابل درک و هضم شده است.

از طرفی ديگر با همين شاخص هاست که به تاريخ دين بويژه دين اسلام می توان نقب زد و سره را از ناسره تشخيص داد و در کند و کاو خويش بخوبی به جايگاه معتزله و يا اشاعره، صوفيه و کلام و فقه يا حتی خود فلسفه و عرفان پی برد. تاريخ دين و به تعبيری رساتر تاريخ اسلام از دو شاهراه تغذيه شده است. يکی نحله های فکری و ديگری حرکت ها و خيزش ها و شورش ها  که هر دو شاهراه با هم متصل و داد و ستد داشته اند. و با همان دو شاخصی که نگرش دينی ما بدان استوار است يعنی خرد گرائی و تجربه درونی انسان،  تاريخ دين را هم می توان بررسی کرد و متوجه شد که ريشه های نازائی و پويايی و موانع سترگ آن در کجاها بود.

به طور خلاصه می توان اشاره کرد که در تاريخ اسلام سه خوانش و قرائت _ قرائت فقهی کلامی، قرائت عقلی فلسفی و قرائت عرفانی و احساسی _  زاده شده بود. و طی قرون و اعصار انديشه و افکار مسلمانان را در تمامی حهان به خود معطوف کرد. اين گرايشات توان پاسخ دادن به نيازهای عصر حاضر را نداشتند. لذا خوانشی جديد و قرائتی نو و تازه از پيام قرآن با توجه به تغييراتی که در روابط اجتماعی پديد آمده بود، حتمی به نظر می رسيد. انديشمندان و متفکرين مسلمان به خوبی می دانسنتد که قرائت فقهی،  کلامی، فلسفی و عرفانی ناشی از تمدن اسلامی قادر نيست به نيازهای عصرجديد پاسخ دهد، بنابر اين قرائتی نو را به ميان آوردند و آن خوانش اجتماعی از اسلام بود. اين تلقی با عمده کردن ارزشهای انسانی و اجتماعی، با ارائه چشم اندازی نو و جديد در برخورد با تضادها و جهت از بين بردن سلطه که در تبعيض های جنسيتی، طبقاتی و قومی و سياسی که انسانها در تمامی جوامع مسلمان نشين با آن روبرو بوده و هستند، راهی نو را آغاز کرد.

گرايشاتی همچون فقه و کلام، فلسفه وعرفان با ترويج شريعت، طريقت و حقيقت مخاطب شان نه توده های مسلمان بلکه بيشتر اقليتی از زبده ها بودند. آنان چندان ارزشی به حيات و زندگی توده های مسلمان نمی دادند. در اصل اين تلقی ها و قرائت های اسلامی در عصر حاضر بدليل عدم توان پاسخ گوئی به معضلات و موانع جوامع مسلمان از چنان رکودی رنج می بردند که بعضا خود به موانعی در راه اگاهی مسلمانان تبديل شده بودند. بعنوان مثال انديشه فقاهتی با هدف قرار دادن اسلام و قربانی کردن انسان در مقابل آن چنان دگماتيسم را در ميان مسلمانان رواج داده است که تنها راه رهائی از اين تفکر بسته و واپسگرا، نياز به خوانشی رهائی بخش از اسلام را می طلبد. در اصل زايش اسلام اجتماعی در عصر حاضر پاسخی بود به نياز جوامع مسلمان نشين.

 

 

اسلام اجتماعی با تکيه به سمت گيری طبقاتی اش به نفع طبقات فرودست برای نخستين بار در تاريخ اسلام توده های مسلمان را مخاطب قرار داد و با اصل قرار دادن ارزشهای اجتماعی و انسانی ملهم از جهان بينی توحيدی، برابری اجتماعی را مطرح کرد. و همين نکته اصلی و پايه ای اسلام رهائی بخش و به تعبيری همان اسلام اجتماعی محسوب می شود. تلقی ای که اسلام را وسيله ای برای کرامت انسان و اعتلای ارزشهای اجتماعی تفسير می کند. و همين تلقی و قرائت از اسلام است که جنگ مذهب عليه مذهب را در جوامع مسلمان نشين به طور عميق و همه جانبه به بار خواهد آورد.

 خوانش رهائی بخش و اجتماعی از اسلام با مقابله خصمانه انديشه فقاهتی و متوليان دينی روبرو شده است.  برای از ميان بردن اين جوانه نو و تلقی جديد که برای نخستين بار توحيد انسانی و توحيد اجتماعی را به ميان آورده است، مجامع رسمی دينی از هيچ  تلاشی فروگذار نخواهند کرد.  قرائت جديد از اسلام تنها بخشی از روشنفکران مسلمان را به خود جذب کرده است و اين پيام که اصالت را به انسان می دهد و  ارزشهای اجتماعی همچون آزادی و برابری و آگاهی را هدف می داند در ميان توده ها نرفته و تقلای خصمانه مروجان انديشه فقاهتی هم اين است که توده های مسلمان به اين گرايش و تلقی از اسلام آشنا نگردند.  با اين وجود  يکی از مجراهائی که می توان اين پيام رهائی بخش را به گوش توده ها رساند مجرا و حوزه سياست هست.

 

 

ب_  سياست: امر سياست و مبارزات سياسی در همه جا از جمله ايران در زير مجموعه گرايشات فکری و نحله ها قرار دارد. امر سياست را، هر نظام ارزشی بر اساس شاخص های خود تفسير و توجيه می کند. از آنجائيکه سياست با قدرت پيوند دارد هر انديشه و فکری بر اساس تفسير و تبيينی که از قدرت و منابع قدرت در جامعه دارد، روابط اجتماعی و سياست را بر آن استوار می کند. بطور خلاصه می توان گفت که در  جوامع بشری  از جمله جامعه ما  سه منبع بن عنوان منابع  قدرت  ترويج  و تبليغ می کنند. برخی سرمايه را منبع قدرت در روابط اجتماعی می دانند و برخی ديگر نيروی کار را در جامعه منبع قدرت ارزيابی می کنند و برخی  مذهب را  و در جامعه ما   مذهب شيعه را.

 

 حال آنکه ما که خود را منتسب  به اسلام رهائی بخش و اجتماعی می دانيم معتقديم که منبع اصلی قدرت نه سرمايه است و نه صرفا نيروی کار و نه مذهب، بلکه منبع اصلی  قدرت در جامعه را خودآگاهی تودها می دانيم. زيرا تجربه عينی و مادی لااقل در تاريخ جديد سياسی ايران طی يک صد سال گذشته به خوبی نشان داده است که تمامی تغيير و تحولات سياسی و اجتماعی که جامعه ما را به سمت رهائی و پيشرفت و آزادی و تقليل شکاف طبقاتی کشانده است ناشی از مشارکت فعال توده های  آگاه در حوزه سياست بوده است.

دو مفهوم آگاهی و خود آگاهی طی چند قرن اخير توسط فلاسفه و متفکرين و انديشمندان مورد غور و بررسی قرار گرفته است تا جائيکه برخی از بزرگان انديشه از آگاهی کاذب، ضمير ناخودآگاه، آگاهی طبقاتی، نام برده و به تفصيل از آن سخن گفته اند و برخی ديگر از خودآگاهی بعنوان موتور حرکت تاريخ و آگاهی ايی که انسان  بوسيله آن به توان و قدرت اجتماعی خويش پی می برد، سخن گفته اند.   در اين جا قصد مان آن نيست که تعاريف گوناگون متفکرين و فلاسفه و انديشمندان را در باره خودآگاهی  توضيح دهيم بلکه قصد ما اشاره به  منبع اصلی  قدرت سياسی در جامعه می باشد که  که آنرا در خودآگاهی توده ها می بينيم. برای توضيح بهتر اين مسئله لازم می بينيم که مثالی بزنيم. جمهوری اسلامی طی سه دهه حاکميت اش, بيش از سی بار انتخابات در ايران برگزار کرده است. و در اين حوزه چنان با تجربه و کارکشته شده است که ظاهرا در هيچ کشور خاورميانه شما نخواهيد توانست نظام استبدادی را مشاهده کنيد که در حين شديدترين سرکوب های ممکن، ظاهری مردم پسند داشته باشد. اما جنبش سال 88 که براساس خودآگاهی اقشار پيشرو در ايران آغاز شد و سپس هزاران نفر با آن به  مشارکت برخاسته اند، نشان داد که مردم آگاه ايران به خوبی از لحاظ سياسی پی برده اند که می توانند از  طريق راه های کم هزينه، پايه های استبداد مذهبی را به لرزه درآورند. عنصر آگاهی اجتماعی و سياسی و صد البته خودآگاهی اقشار پيشرو در ايران بود که باعث شد تا از جمهوری اسلامی کاملا در ميان جامعه ايران مشروعيت زدائی شود. و اين ضربه استراتژيک عليه استبداد را ما مديون عنصر اگاهی هستيم. آگاهی و در مرحله عالی تر از آن خودآگاهی ست که شمه سياسی و وجدان عمومی جامعه را چنان بيدار می کند که جمهوری اسلامی با تمامی ترفندها و تجارب چندين دهه خويش در چگونگی برخورد با جنبش سال 88 درمانده بود.

 

 لذا از نظر ما آگاهی و صدالبته خودآگاهی بعنوان اصلی ترين منبع قدرت است. به همين دليل هر روش و شيوه  و راهکار و استراتژی ای ، هنگامی درستی و نادرستی اش روشن می شود که با شاخص و معيار اعتلای آگاهی و خودآگاهی مردم پيوند داشته باشد.  

 

 

تمامی اديان و بويژه اديان توحيدی را که پيامبران و موحدان پی ريزی کردند ، در سرچشمه خويش دارای جهت گيری مشخص اجتماعی و بالطبع در جبهه بندی مشخص سياسی قرار داشتند.  بعدها در قرون مدرن دين شناسی پديدآمد و حتی در شاخه های متعدد علوم انسانی، اديان از جنبه های گوناگون مورد پژوهش قرار گرفت و محققين زيادی کوشش کردند که منابع دينی را در زبانهای گوناگون به تفسير و ترجمه درآورند. اما همه اين کوششها نتوانست جوهر و حقيقت اصلی اديان بويژه اديان توحيدی را به درستی توضيح دهند.  زيرا پژوهش گران و آکادميسين ها اکثرا  زمانی  اديان را مورد پژوهش قرار می دادند که دوران باروری و حيات و پويائی آنان به پايان رسيده بود. آن اديان تنها  بخاطر دست آورد های  بشری در دوران گذشته  مورد توجه محققين و پژوهش گران قرار گرفتند.

         شما اگر به کتب تاريخ اديان و يا فلسفه اديان يا حتی جامعه شناسی دين رجوع کنيد به خوبی پی می بريد که کار پژوهش گران و محقيقين اکثرا نمی تواند و قادر نيست که گره گشای بازسازی انديشه دينی در دوره جديد گردد. به همين دليل است که دين شناسی و شاخه های متعدد آن در فربه شدن نگاه دينی در حال حاضر چندان موثر نبوده و نيست. بيشتر بازسازی انديشه دينی در دوره اخير همان طوريکه گفتيم بر اساس نياز جوامع مسلمان نشين از يکسو و دغدعه های فرهنگی و اجتماعی متفکرين مسلمان شکل گرفت. لذا دو مولفه  اصلی در پی بردن به ماهيت و کارکرد اديان توحيدی و بويژه خود اسلام از اهميت مهمی برخوردار است. يکی اينکه  اديان در بستر مشخص اجتماعی  زاده شدند. و دوم آنکه دارای جهت گيری تند سياسی و بعضا طبقاتی بودند. به همين دو دليل است که خوانش فلسفی و يا فقهی و کلامی و حتی عرفانی از دين اسلام ديگر کارکرد چندانی نمی تواند داشته باشد، زيرا دو منبع قرآن و سنت درحيطه های فلسفی و فقهی و کلامی و عرفانی و احساسی چنان فربه و سترگ نيستند که گرايشات فوق را تماما تغذيه کنند.چون در رابطه با موارد چندگانه فوق قرآن جهت گيری را ارائه داده است. در حوزه فلسفه، تعقل در حوزه عرفان، خودشناسی در حوزه کلام و فقه  حقوق را مطرح کرده است و صرفا جهت گيری و سمت گيری را می توان از اين کتاب جاودان استنباط کرد وگرنه انديشه های فلسفه يونان باستان و يا فلسفه جديد باعث شد که مکاتب گوناگون فلسفی زاده شود و يا عرفان هندی و ايرانی خود باعث زايش ده ها مکتب عرفانی شد ه است و يا احکام فقهی دين يهود طی هزاران سال چنان فربه شده بود که احکام فقهی در دين مسيحيت و اسلام را تماما تحت تاثير قرار داده است. به همين دليل است که برخی از متفکرين مسلمان تاکيد وافر داشته اند که می توان  جهت گيری اجتماعی و طبقاتی اسلام  را در حال حاضر زنده کرد. لذا تلاش کرده اند که اسلام اجتماعی و رهائی بخش را که مبلغ ارزشهای انسانی و اجتماعی در اين عصر می تواند باشد را مطرح کنند و تعميق بخشند.

 

         وقتی که از اين زاويه و بعد به اسلام نظر بيافکنيم متوجه خواهيم شد که امر سياست، مبارزه سياسی، حوزه سياسی که مستقيما زندگی روزمره و سرنوشت توده ها را در برمی گيرد، نمی تواند به خوانش ما از اسلام که خوانشی اجتماعی ست بی ربط و بدون پيوند باشد.  تمامی هم و غم  بازسازی تفکر دينی  و طرح اسلام اجتماعی در راستای خودآگاهی ست و امر خود آگاهی به معنای منبع اصلی قدرت تنها و تنها در چهارچوب تحقق ارزشهای انسانی و اجتماعی  است  که معنی می يابد. ارزشهای انسانی و اجتماعی ای که از طريق برابری اجتماعی و کرامت انسانی  در سايه يک نظام جمهوری واقعی که مردم خود توانسته باشند توسط نهادهای مستقل خويش در سرنوشت جامعه، روند سياسی و منافع اصلی اجتماع تصميم گيری کنند، قابل تحقق است. اين مهم برای موحدان امری ست که از يکسو به اعتقاد و باورهايشان پيوند دارد و از طرف ديگر در بستر اجتماعی و در گذر از مبارزات سياسی و طبقاتی ممکن و ميسر هست.

خلاصه کلام

پيوند دين با سياست از منظرهای گوناگون دارای تفاسير مختلف است. برخی دين را امری کهنه می دانند و سياست را امری مدرن و پيوند  اين دو را فاجعه آميز. برخی ديگر دين را امری رحمانی می دانند که به دليل قدسيت اش نبايد در امر سياست دخالت کند زيرا سياست با قدرت محض عجين است و باعث زوال دين می شود. برخی ديگر دين را عين سياست می دانند و به همان سخن تاکيد می کنند که ديانت ما عين سياست ماست و سياست ما عين ديانت ماست.

اما سخن ما در پيوند دين با سياست قبل از هر چيزی اين هست که  شما منبع قدرت را در سياست  چه می دانيد، منبع قدرت در حوزه سياست از کجا ناشی می شود؟ نيروهای موثر و تعيين کننده را در روند تضادهای سياسی و مبارزات سياسی  در تاريخ جديد ما ايرانيان کدام ها می دانيد؟ اگر پاسخ شما اين باشد که آگاهی سياسی مردم منبع قدرت سياسی ست و هم تغيير وتحولات سياسی را طی صد سال گذشته عمدتا مديون اين نوع آگاهی بدانيم آنوقت می توان گفت که برای تقويت اين منبع و اين سرچشمه ما بايد طرز نگرش و تلقی ای از دين را در ايران ترويج کنيم که بتواند اين گرايش را تقويت کند و آن چيزی نيست مگر طرح  اسلام اجتماعی و رهائی بخش.  زيرا اين نوع تلقی از اسلام به امر آگاهی و خودآگاهی مردم اصالت می دهد  و همه چيز حتی دين را به امر آگاهی و خودآگاهی مرتبط می کند.  

 

شورای سوسياليست های مسلمان

فروردين 1390