مورخه :
جولای 2011 = مرداد
1390
باسم رب
مستضعفين .
موضوع :
جايگاه طبقات
اجتماعی در
خودآگاهی
توحيدی .
از : ياور .
از کيميای
مهر تو ، زر
گشت روی " من "
آری ، به
يمن لطف شما
خاک ؛ زر می
شود !!!
بيش
از 3 دهه از عمر
حاکميت فقاهتی
بر ملت ايران
می گذرد . در
ادامه تاريخی
که آزاديخواهی
را به قيمت
جان و مال
عزيزترين
فرزندان
ايران گواهی می
دهد . هنوز
خاطر نسلی که
انقلاب ضد
سلطنتی را در
سال 57 رقم زده
بود از تعهد و
جانفشانی ها
سرريز است .
سلطنت و
استبدادی که
کوچکترين
مقاومت و
دگرانديشی را
برنمی تابيد ،
با توسل به
درآمدهای نفتی
، تقليد و
وابستگی به
قدرت استکباری
غربی ( با رهبری
امريکا ) ،
همراه با
نيروهای نظامی
و ساواک ؛ "
آزادی " را در
حد فردانيت و
در ابتذال
تقليد از غرب
به مردم مذهبی
ما اعطاء
ملوکانه می
فرمودند .
تحول اقتصاد
کشاورزی به
صنعت مونتاژ
با شکلگيری
طبقات سرمايه
داری وابسته و
طبقه کارگر در
همين دوره
حاکميت پهلوی
واقع می گردد .
فرهنگ تقليدی
روحانيت و
غربزدگی
غالبيت يافته
، انديشه
بازگشت
بخويشتن (
ايرانی +
اسلامی ) در
ميان
روشنفکران و
نسل جوان ،
بعنوان ميوه ای
ممنوعه با
مکافاتی
همچون زندان و
شکنجه و تبعيد
تلافی می
گرديد . تابا
فرياد " شاه
رفت " فصلی از
تاريخ ايران
را پشت سر
بگذاشتيم .
آری
، او رفت و
خمينی آمد .
دستگاه عريض و
طويل حوزه و
فقاهت، هم سردمداران بازار (
ريشه دارترين
طبقه اجتماعی
جامعه ايران )
فعال می گردند
. حمايتهای
مردمی ، همراهی
کارگزاران
فقاهت و حتی
بخشی از نيروی
انقلاب به
تکاپو افتاده
و . . . تا به امروز
که خودکامگی
رژيم فقاهت ،
با از ميدان
بدر کردن تمامی
نيروهای
دگرانديش و
عليرغم حذف
ديگر جناحهای
حکومتی و
تقابلهای
درونی
فقاهتمداران
با رئيس جمهور
و حلقه اول
يارانش که ولی
فقيه را مقامی
ارشادی می
دانند ، اراده
ای معطوف به
قدرت استبدادی
را به اجرا می
خواهند گذاشت
. و اينبار بجای
تاج ، استبداد
ايرانی را در
هيبت عبا
وعمامه بر
مردم و نسلی
ديگر تحميل می
خواهند کرد .
حکايت توبه
فرمايانی است
که خود توبه
کمتر می کنند .
اما
مردم و نسل
جوان ايران با
تظاهرات
اعتراضی در
تقابل با رژيم
استبداد
فقاهتی به
تداوم حرکتهای
تاريخ آزادیخواهی
های خود همت
گمارده ، و
اين بار با
طرح نظريه های
جديد ، تشکيل
نهادها و با
استفاده از
سيستمهای
ارتباطی مدرن
به ميدان
مبارزات مقدس
و هميشگی
تاريخ بشر در
می آيند . آنجا
که هر " من "
ايرانی و هر
انسانی بايد
ميان حسين
آزاده و يزيد
سلطه جو ، صف
خود را معين
دارد . که
امامت و وراثت
رستگاری و "
رهائی " بر روی
زمين را خدای
مهر و مبارزه به
صالحين و
مستضعفين وعده
کرده است .
مبارزه
ای که در
رابطه ای
متقابل ميان
نفسانيت
انسانی با موانع
رشد اجتماعی
رقم می خورد .
بديهی است ؛
کسی که با
استبداد
مبارزه می کند
، نمی تواند
خود يک فرد
مستبد باشد ،
مگر با آلترناتيو
استبدادی
ديگر، همچون
خمينی و
يارانش .
جای
تعجب است که
بخشی از
نيروهای
مبارز مذهبی
در ايران ،
اين جهتگيری
طبقاتی قران
را ناديده می
گيرند ، آنهم
در شرايطی که
مطالبات
کارگران
ايران متوجه
تشکيل اتحاديه
، حقوق
معوقه ،
قوانين
ناعادلانه کار
گرديده
و بيش از50%
مردم ايران در زير
خط فقر زندگی
را از سر می
گذرانند . و
اين يکی از ضعفهائی
است که در سطح
رهبری جنبش
موسوم به سبز
هم بچشم می
آيد .
<
مذهب بمثابه
خودآگاهی >
"
من " بنده ای
آزادام ، آزاد !!!
" عشق
" است امام من !!!
عشق
است ؛ امام من +
" عقل " است
غلام من !!!
گذار
فرهنگ و مردم
ايران از تحجر
مذهبی ، هم
تقليد از غرب
را به فال نيک
می گيرِيم .
وقتی اعتقاد بی
چون و چرای
مذهبی ، يک
کشاورز را از
روستائی
دورافتاده تا
بدولتسرای
حضرت آيت الله
، جهت سرآمدن
خمس و ذکاتش می
برد . وقتی
تقليد ؛ در
فرهنگ مردمی
جا می افتد و تقدس ؛
راه فهميدن را
می بندد ، خدا
در نمود
روحانيت ؛
توتمی اجتماعی
است که
تابوهايش را
در دل مردمان
زحمتکش می
نشاند ، آنچه
در انسان
پامال می گردد
، چه چيزی بجز
خودآگاهی است
، و چه
دستاوردی بجز
از فقر و کسر
شئونات انسانی !؟ حاصل ؛
آدمی است که
هرآنچه جامعه
تحت سلطه بر
او بار کرده ،
می برد ، بدون
آنکه بداند
چيست . و جامعه با
تقسيم
انسانها به
استضعاف و
استکبار ، خود
بزرگترين
عامل
خودفراموشی
انسان می شود .
جامعه ای که
مظروف سلطه
گرديده و روند
رهائی انسان
را در حرکت بی
آغاز و پايان تاريخ
گواهی می دهد .
از اينرو مذهبی
که خودآگاهی
توحيدی را
بميان می کشد
، در اولين
گام با مذاهب رسمی
توحيدی سرشاخ
می شود ،هم از
آنجا راه راست
" رهائی " را به
آدمها نشان می
دهد . تا به آدمی
خداگونه ؛ که
خويشتن ش را
از اسارت
توتمها و تابوها
، ارزشها و
محک ها ،
روابط کارگر و
کارفرما ،
رئيس و مرئوس و . . . خير و
شر نظام استکباری
حاکم خلاصی
بخشيده !
طرح
جهاد و مبارزه
اعتقادی
انسان در
ابعاد نفسانی-اجتماعی
، توسط اديان
توحيدی در
بستر تاريخ
سلطه و رهائی
است که به
معنای کامل
خود می تواند
رسيد . و
امروزه روز ،
همانکه سنگ
آزادی را به
سينه می کوبد
اگر فاقد
عقيده ای
رهائيبخش ،
تجربه کارجمعی
در تقابل با
نظام استکباری
حاکم بوده و
خصلت زدائی
نشده باشد ،
چگونه به "
آزادی " و
آزاديخواهی ،
جامه عمل می
تواند پوشاند
؟
آيا
مبارزه
رهائيبخش :
بدون تکيه گاه
روشنفکری و
پايگاه طبقاتی
مستضعفين و
نيروهای
نهادينه شده
سياسی –اجتماعی
در يک جامعه
تحت سلطه
امکان وقوع می
تواند يافت !؟!
مرحله
فردسازی در
مبارزات
رهائيبخش
چگونه توضيح
داده می شود
؟!؟
آيا
مبارزين راه
رهائي انسان ؛
در ارائه آلترناتيو
، راهی بجز از
ايجاد اتحاد
نيروهای
متعدد مبارز
در پيش پا
دارد ؟ به از
ميدان بدر کردن
نيروهای
نامردمی چه
تدبيری می
انديشد !؟!
آيا
مبارزاتی از
اين دست ، می
تواند به
مطالبات
طبقات مستضعف
در جامعه بی
اعتناء بوده ،
از هر چيزی
برای رسيدن
بقدرت بهره
بگيرد !؟!
و
بالاخره ، در
جوامع
پيرامونی با
قدرتهای جهانی
چگونه برخوردی
می تواند کرد
؟!؟
<
گرايشات
سوسياليسم
ايرانی >
معلم
با طرح
سوسياليسم
علمی مبتنی بر
خودآگاهی
توحيدی ،
تقابل کار با
مالکيت ( خصوصی
) و ماشينيسم
فرآيندی
فراتر از روند
رشد ابزار
توليد ، هم با
نفی استثمار
در سطوح فردی
، طبقاتی و
استعماری ، ما
را به تامل در
تاريخ
مبارزات مردم
ايران وامی
دارد .
همانطوريکه
می دانيد ؛
ورود
سوسياليسم به
ايران از
مرزهای شمالی
و در سالهای
بعد از امضای
سند مشروطه 1285 # 1906
و به قيمت
لطمه زدن به
نهضت جنگل و
مبارزات مردم
ايران واقع می
گردد . جنگلی
ها که از
مبارزات
مشروطه خواهی
سربرآوردند و
در بستر
عينيتهای
جامعه ايرانی
، و نه از موضع
صرفا
ايدئولوژيک ،
عدم وابستگی
به شورويها در
عين همکاری با
آنها ،
محدوديت
منطقه ای که
با نيروهای
مترقی مجلس و
ديگر نيروهای
سياسی و
جنبشهای مردمی
رابطه می گرفت
، و شايد پايه
های اوليه شکلگيری
سوسياليسم
ايرانی
بر عقايد و
مبارزات همين
نهضت است که استوار
می گردد . و اما
آنچه
در حرکتهای
انقلابی 1283 روسی
ها ديده می
شود اينکه ،
لنين بی توجه
به شرايط
تاريخی که
ظاهرا از برای
تحولات "
دموکراتيک
بورژوازی "
مستعد می بود
به هژمونی ،
اکٍثريت
يافتن و کار
انقلاب را به
انجام رسانيدن
( برقراری
ديکتاتوری
طبقه کارگر
صنعتی ) حزب
کارگر توجه
دارد .
همينطور به
گسترش هژمونی
اين حرکت به
ساير کشورهای
آسيائی و
اروپا . گفته می
شود ؛ کم
اهميت دادن به
شرايط و مقطع
تاريخی ،
همچنين اتحاد
عملهای سياسی
غيراصولی و
تبديل
مبارزات
طبقاتی ( از
پائين ) به جنگ
قدرت و دولتها
در ادامه تحولات
شوروی تا به
فراهم آوردن
دوران جنگ سرد
، بالاخره
از همفروپاشی
بلوک باصطلاح
شرق در برابر
سرمايه داری
غرب را
در اوراق
تاريخ ما به
ثبت می رساند .
با
توجه به تاريخ
نوين ايران
اين سئوال
سوسياليستی
همچنان در
برابر هر
زحمتکش (
ايرانی ) و
پيشگامانشان
برقرار می
ماند : سير
تاريخ ايران
از دوران
فئوداليسم (
ارباب_رعيتی )
به دموکراسی
طبقه متوسط ،
آيا منطبق با
روند تکامل
تاريخ و بنفع
زحمتکشان است
يا خير !؟!
و
آيا امکان جهش
از اين مقطع
به برقراری
مناسبات
سوسياليستی
در کشوری
پيرامونی (
ايران ) ،
بويژه در
دوران بعد از
جنگ سرد يا " جهانی
شدن " وجود
دارد يا نه ؟!؟
و
سئوالی ديگر :
نقش پيروان
شريعتی و ديگر
سوسياليستهای
ايرانی در
روند تاريخ
آزاديخواهی (
طبقه متوسط )
مردم ايران چه
می تواند باشد
؟؟؟
درهمپيچيدن
طومار پادشاهی
در انقلاب ضد
سلطنتی 57 کار
عظيمی بود که
امروزه ،
فقاهت بازمانده
از دوران
ارباب_رعيتی
را در حاکميت
، با مشکلات
عديده ای(
مذهبی ، طبقاتی
، جنسيتی ،
اجتماعی و سياسی .
. . ) مواجه می
گرداند . و هم
اين انقلاب 57
است که راه
آزاديخواهی
مردم ايران را
هموار می
خواهد داشت .
آخر راه "
بازگشت
بخويشتن " در
ايران را يا "
سنت فقاهتی "
رقم خواهد زد
و يا خودآگاهی
" توحيدی " که
معلم ( شريعتی )
در سالهای عمر
کوتاه
وپربارش بر ما
نمايانيده ، و هر 2
در تقابل با
استعمار
فرهنگی غرب و
بالطبع ساير
ابعادی که در
يک جامعه
پيرامونی بر
آن مترتب می
باشد همچون
خودباختگی
فرهنگی و . . . ! فقاهت
که عليرغم
تقابلهاي
هراز گاهش با
نظام شاهنشاهی
، قرنها شانه
بشانه شاهان و
خوانين بر سر
مردم و
مستضعفين
ايران سروری می
کرده ، در
روند مبارزات
آزاديخواهانه
مردمی به
حاکميت می رسد
و راه بازگشت
به سنتهای
کهنه و پوسيده
را با ابزار
مدرن و ای بسا
؛ پسا
اينفورماتيک
می پيمايد . در
تقابل
جمهوريت با
ولايت مطلقه
فقيه ،
جناحبندی (
سياسی _ روحانی
) می شود و با
هژمونی سنتی
ها و
اصولگرايان ،
حذف اصلاح
طلبان حکومتی
، با مشی
سرکوب
دگرانديشان و
نظامی کردن
هرچه بيشتر
جامعه ، راه
زوال تاريخ را
از برای
تئوريها ،
عملکردها ،
سازمانها و
نيروهايش
هموار می دارد
. و اين آخرين
وامانده عصر
ارباب_رعيتی
هم ، دير و زود
از دل فرهنگ و
جامعه ايرانی
رخت بر بسته
به ذباله دان
تاريخ درمی
خواهد افتاد .
آنچه
می ماند ؛
خودآگاهی
توحيدی
بعنوان يکی از
نحله های
جايگزينی است
که از يکسو ؛
در اعماق
فرهنگ ايرانی
ريشه داشته ،
ردپايش تا پيش
از اسلام هم
در ايران ديده
می شود و بدور
از آلودگيهای
دوران " شاه +
خان و ملا " ست
، از سوی ديگر
با وجدان توده
های مردم
سازگاری
داشته ، در
روند تکاملی
تاريخ ايران و
شايد جهان ،
نقشی پويا و
زنده را می
تواند در هم
اندازد .
اين
نحله ؛ از
آنجائيکه در
ادامه و
مقايسه با
نهضت جنگل که
خاستگاه سياسی
داشته ، دارای
خاستگاهی
روشنفکرانه
است ، از
اينرو
بناگزير
مراحل رشد خود
را از جايگاه
روشنفکری به
عرصه های سياسی
و طبقاتی
گسترش می
تواند داد . در
هماهنگی با
رشد ماشينيسم
در سطح جهانی
و ديگر مناسبات
توليد در
اقتصاد نفتی
ايران و روابط
بين الدولی ،
و با تعالی
خودآگاهی
طبقاتی مبتنی
بر تقابل ميان
" نيروی کار "
با " مالکيت " و
. . . است
که می تواند
در شکلگيری و
خودآگاهی
طبقات مستضعف
نقش خود را
ايفا نمايد .
از
ثبات خودم ،
اين نکته خوش
آمد ؛ که به
جور
در
سر کوی تو ، از
پای طلب
ننشستم !؟
بخوبی
ديده می شود
که در اين
مقطع تاريخی ،
پيروان
شريعتی در
جامعه
روشنفکری
ايران
جايگاه خود
را يافته اند .
با همياری و
گردهمايی های
پرثمر ، اين
جايگاه تحکيم
می تواند يافت
. استحکام درون_روشنفکری
اين نحله می
تواند زمينه
ساز گسترش اين
حرکت در ابعاد
سياسی ، هنری
، طبقاتی و
اجتماعی باشد
.
زنده باد
آزادی !
پيروز باد
مبارزات
مستضعفين !
شوراهای
مردمی را مدد
کنيم !